منوچهر خان حكيم
309
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
دلاور ! ديشب به پادشاه گفتهايم چه بايد كرد ، پس تو خود را به من ده تا تو را بگيرم به نزد ديو برم . القصّه ، كه تمخال خان اندك تلاشى كرد ، آنگه او تمخال خان را درربوده بر زمين زد و دست او را بست . چون برخاست باز دست او را گشود و به نزد غياثان برد و گفت : اى پهلوان ! اقبال شما روى در بلندى دارد كه اين مرد قورچى باشى اسكندر است و من او را گرفته ، خواستم كارسازى نمايم كه او از مذهب خداپرستى درگذشت ، قيس و ناقيس را پسنديده است ؛ ديگر امر از شماست . غياثان از استماع اين كلام ، شاد و خرّم شد و تمخال پيش رفته دست و پاى ديو را بوسيد و در برابر او از روى ادب ايستاد . آن پياده برگرديده ، به ميدان رفت و مبارز طلبيد . سام ابن فريدون به ميدان او رفته باز بدين نوع گرفتار شد . خسرو شيرافكن آمده ، او نيز به همين طريق و اسحق ابن آلوس و بهرام همه بدين نحو گرفتار شدند . امّا چون غياثان ديو آن خيل دلاوران را در خدمت خود ديد ، به غايت شاد و خرّم شد و آن پياده را تحسين بسيار كرده و گفت : همان است كه دولت اسكندر را برهم زده كه سالاران او را ، همه را گرفتيم و يك او را « 1 » چقدر قدرت باشد ؟ [ گريختن غياثان ديو از دست پيادهء ديوانه ] اما راوى گويد آن ديو در كنار چشمهاى نشسته بود و تماشاى جنگ آن پياده مىكرد ، پس آن پياده روى به جانب ديو كرد و گفت : اى پهلوان ! يقين مىدانم كه خمار شدهايد ، من در منزل خود گورى دارم بروم به خدمت شما آورم تا شما مى خورده باشيد و تماشاى جنگ من كرده باشيد كه تا وقت شب كار اسكندر را تمام كنيم . رفت و بعد از ساعتى آمد گورى و خيكى شراب آورد ؛ در دم آن گور را از پوست بيرون آورده بر سيخها كشيد و يكجا آتشى روشن كرد و سالاران را به كباب كردن بازداشت و با ايشان ساختگى كرد كه چون كباب را براى ديو آورديد ، من خواهم گفت كه چرا در خدمت ولى نعمت خود تقصير مىكنيد و كباب را خوبتر از اين درست نكردهايد و شما همه به يك بار شروع در گفتگو نماييد و تيغها را از غلاف كشيده بر ديو فرود آوريد ، شايد كه بدين نوع آن
--> ( 1 ) . يك او را : آن يك تن را .